1077239_118-104-492

«هشت و نیم دقیقه»ی زجر آور در شبکه دو!+تصاویر

علی اکبر تاجیک (سیامک اطلسی) دو پسر دارد؛ امیر و احسان، که از میان آن ها حساب خاصی روی امیر (پژمان بازغی) و همسرش یکتا (شبنم قلی خانی) باز کرده، او اما رابطه ی خوبی با احسان و همسرش ندارد. شبی تاجیک با احسان (سام درخشانی) وارد مجادله می شود و در مسیر انتقال به بیمارستان او و امیر دچار سانحه می شوند و فوت می کنند. یکتا از فوت امیر و تاجیک بر سر میراث باقی مانده با احسان برادر همسرش و فروغ (آشا محرابی) دچار چالش می شود.

فروغ بر اساس کینه های قدیمی مدام پی انتقام  است، در این راه دوست وکیل یکتا، نسرین(فرناز رهنما) به کمک او می آید. از آن طرف فرزین (بهرنگ علوی) دائما در پی تحت فشار قرار دادن یکتا است، او در عین حال وارد یک رابطه عاشقانه با خواهر یکتا؛ یلدا (الهه حصاری) می شود. فرزین برای پیشبرد اهدافش از اخوان استفاده می کند، اخوان همسرش را در آستانه از دست دادن می بیند، در ضمن نسرین دوست یکتا هم کودکی معلول دارد که در زندگی شخصی اش چالش ایجاد کرده، برادر یکتا هم بدهی بالا آورده و شرایط مساعدی ندارد و…
1077235_396-101-101
«هشت و نیم دقیقه» فارغ از کاستی هایش پس از مدت ها باکس سریال های شبکه دو را زنده کرد. «هشت و نیم دقیقه» دیده شد و دیده شدن یک مجموعه  در شرایطی احتضار صدا و سیما کم غنیمتی نیست، اما آیا هدف فقط جذب مخاطب است؟ «هشت و نیم دقیقه» در راه جذب مخاطب چه کاستی هایی داشت؟ در این یادداشت با ذکر مثال و مصداق برخی از اصول اولیه ملودرام سازی را ذکر می کنیم، به هر حال برای یک تلویزیون دولتی حتما مهم است که در عصر حکومت سریال ها سهمی از ذائقه ی مخاطبان گسترده این مدیوم را همراه خودش داشته باشد. دنیا دست سریال هاست، دیگر نمی شود با سری کاری و سهل انگاری کار عرضه کرد. وقتی که هر گوشی همراه می تواند رقیبی جدی برای یک تلویزیون حتی از نوع دولتی آن باشد، انحصار و عرضه محصولات بی کیفیت گریبان تلویزیون را خواهد گرفت.
اما عمده ترین ایراد سریال شهرام شاه حسینی عدم تمرکز بر داستان اصلی سریال و به تبع آن ناتوانی در پرداخت تمام و کمال کاراکتر «یکتا» است. در «هشت و نیم دقیقه» داستان به موقع و کوبنده شروع می شود، مرگ دو کاراکتر اصلی در همان قسمت های ابتدایی برگ برنده ای است برای جذب مخاطب و همین اتفاق هم می افتد. مخاطب با شروع کوبنده همراه می شود، اما در ادامه بسط داستان و دنیای کاراکترها توازن کافی ندارد. ما باید با مشکلات «یکتا» پیشینه و خصوصیات اخلاقی آشنا شویم و با حرکت روی خط سیر اصلی داستان با مجموعه ای که درمورد اوست همراه شویم، اما اشتباه محاسباتی نویسندگان سریال کار را چند پاره می کند؛ بزرگ شدن داستان های فرعی تا حدی است که داستان اصلی در سایه قرار می گیرد.
اصلا خرده روایت ها مثل ماجرای خانم وکیل و پسرک معلولش تا حدی در داستان قرار می گیرد که دو کار کرد داشته باشد؛ یکی پیشبرد و بسط خط اصلی داستان و شخصیت اصلی است، یعنی با مشاهده خرده روایت روایت اصلی را بهتر و بیشتر درک می کنیم و مورد دوم ایجاد تنوع است. اگر به هر دلیل درهر فیلمنامه خرده روایت ها سهمی بیشتر از حد داشته باشند، موجب عدم تمرکز بر داستان اصلی می شوند وهم میزان همراهی مخاطب با کار کم می شود وهم کارگردان مجبور به برش های متوالی برای پیگیری آدم های داستانش است.
1077236_505-271-84
در همین مجموعه در قسمت های میانی کار برش های زیادی از داستان های رنگارنگ سریال داشتیم؛ دوربین اخوان و همسرش را نشانمان می داد؛ خانه ی غم زده، زن سرطانی، اوضاع عاطفی نامساعد. بعد برش سریع به نیرنگ های فرزین و اوضاع سیاه او. بعد برشی دیگر به یکتا و بعدتر برشی به احسان و فروغ و…سرگیجه ای که اجازه پیوند محکم درام با کاراکتر را نمی دهد و از همین نقطه پای درام می لنگد! چون تا کاراکترش در آستانه ی جان گرفتن است، دوربین با او قهر می کند و داستان دیگری تعریف می شود. اتفاقی که در نتیجه این پرسه های متوالی می افتد این که ملودرام را کاراکترهایش جلو نمی برد، بلکه متکی به اتفاقات مختلف می شود. یعنی جذابیت سریال روی اتفاقات متوالی سوار می شود و تنها عامل پیوند بیننده با مجموعه و جذابیت و گیرایی آن سیر سلسله وار حوادث است.
این اتکا به اتفاقات بعد رئالیسم سریال را ضعیف می کند. در واقعیت این حجم از اتفاقات و این قدر توطئه چینی در یک بازه زمانی کوتاه تا حد زیادی به ندرت رخ می دهد. پس سریال برخلاف رسالت های اخلاقی پنهانی که دارد اصلا از دنیای واقعی خارج می شود و فضایی حتی سورئال پیدا می کند. چیزی فرا واقعیت! در نتیجه سریال مال مخاطب نمی شود و او این دنیا و آدم ها را از خودش نمی داند، پس همذات پنداری تا حد زیادی اتفاق نمی افتد.
انگار نشسته ایم قصه ی آدم هایی را می بینیم که شاید جذاب و پر از موقعیت های ملتهب است (مثل نه ناگهانی فرزین به یلدا که بیشتر یک فانتزی شوک آور است تا اتفاقی واقعی و قابل باور) اما مال ما نیست و ما نمی توانیم خودمان را جای ان ها بگذاریم. اصلا آدم های که در دل موقعیت های غیر واقعی وجود دارند، قاعدتا خودشان هم باید غیر واقعی باشد و مشکل بعدی از همین جا سر بر می آورد کاراکترهایی که در «هشت و نیم دقیقه» بیشتر به قصه ها می آیند تا به کوچه و خیابان.
1077237_832-17-236
در صدر آدم های غیر واقعی «یکتا» قرار دارد؛ زن بیوه ی جوانی که برای برادرش چک می کشد، مراعات برادر شوهرش را می کند، حتی در مقابل پرخاش او صبوری می کند. در مقابل تمام گستاخی های خواهر کوچکتر نهایتا لب هایش را گاز می گیرد. به نورایی به دیده ی اغماض می نگرد. تحمل می کند، خم به ابرو نمی آورد، عزت نفس دارد و هر چه که یک وجود تمام و کمال نیازدارد، او یک جا در خودش جمع کرده! کاراکتر سفید داستان که کلا واقعی نیست و بیشتر قامتی شبیه معصومین و پیامبران دارد.
از آن طرف آدم بدهای داستان هم که بدی هایشان تکوین یافته نیست و صرفا شرارت آن ها را باید با نگاه باسمه ای به دوربین دریابیم. فرزین هر بار که نیت توطئه ای داشت، چشم هایش را تنگ می کرد و دوربین با کلوزاپی خبر از نیرنگی می داد.
بدی او تصنعی و کلیشه ای بود و اصلا اگر فرض کنیم که این داستان حکایت دو قطبی جن و پری است، بد و خوبش در نیامده و آن تقابلی که باید ایجاد نشده، خوب هایش آن قدر دوست داشتنی نیستند و بدهایش هم نه آن قدر که باید نفرت انگیز و بدتر از همه ی این ها این که آدم های سیاه و سپیدی که در نیامده اند، دیالوگ هایی می گویند مثل: «انتقام منو آروم نکرد».
1077238_580-543-538
برای دیالوگ هایی این شکلی آدم هایی نیاز داریم که وجوه مثبت و منفی توامانی داشته باشند تا تردید و جهان بینی در جملات آن ها باور پذیر باشد. آدم های قطب بندی شده که اصولا پر از یقین اند و جملاتی مثل جملات کاراکترهای «شهرزاد» که همگی خاکستری بودند به آن ها نمی آید. همین نمونه «شهرزاد» مصداق مناسبی است از طراحی دقیق شخصیت ها. آن همه جملاتی که از آن سریال در اینجا و آن جا دست به دست می شود، بیشتر از هر چیز به این دلیل است که آن جملات را آدم های باور پذیر و خاکستری گفته اند.
یعنی همان چیزی که در «هشت و نیم دقیقه» وجود نداشت. اگر یلدا مقابل فرزین از بخششی فرا انسانی می گوید، چون تحول یهویی از یک دختر سر به هوا به یک انسان کامل است، نمی چسبد. در صورتی که سیر تحول یک کاراکتر باید قطره چکانی باشد. مصداقش سیر تحول مراد بیگ در روزی روزگاری است که در کنار خاله لیلا به مرور تغییر کرد و از یک راهزن تبدیل به یک عاقله مرد سر به زیر شد.
فیلمنامه ی «هشت و نیم دقیقه» مملو از این اشتباهاتی است که در طراحی داستان و شخصیت ها وجود دارد. اتفاقی که از نقطه ی اوج داستان به بعد هم در سطحی دیگر ادامه یافت؛ در هم ریختگی قصه های مختلف باعث شد فیلمنامه در توزیع مناسب و حرکت داستان الکن عمل کند. از جایی به بعد صرفا با موقعیت هایی مواجه بودیم که در سکون بودند و عمدتا در ۵ قسمت انتهایی اتفاق خاصی نیفتاد. مصداقش سکانس های حضور احسان در منزل عموی عزلت نشین، اصلا همان اضافه کردن بی دلیل مادری که سال ها از آن خبری نبود، یکی از گاف های کار بود.
1077239_118-104-492
به واقع این داستانک چه چیزی به سریال اضافه کرد؟ چه کار کردی داشت؟ در سکون کسالت بار قسمت های انتهایی این وصله ناجور چه بود؟ سریال از جایی به بعد ماند و حرکت نکرد و با آن پایان عجیب و غریب تیر خلاص هم به کار وارد شد. انگار که «خانه دختر» در کارنامه شاه حسینی یک استثنا بود که آن هم بیشتر وامدار فیلمنامه جسورانه پرویز شهبازی بود.
گاهی تعریف کردن یک داستان با جهان شمولی بیشتر و با تمرکز و وسواس بسیار کاراتر از تعریف کردن داستان های بسیار با شتاب و بی حوصلگی است. اولی دسته ی بیشتری از مردم را درگیر می کند و فکر و فرهنگ می آورد، اگر که آمیخته با پند و اندرز نباشد، دومی اما شاید مخاطب را پای تلویزیون بنشاند، اما پس از چندی از ذهن ها می رود و آورده ای نخواهد داشت.
ابتذال صرفا مسائل اروتیک و مثلث های نامشروع ماهواره ای نیست، ابتذال می تواند کشتن وقت آدم های بسیاری باشد که پای تلویزیونی پر ادعا زمان از دست می دهند. شرح مبتذلانه ناتوانی های یک کودک معلول چه چیزی از ابتذال کم دارد، جلب ترحم و مسخ مخاطب به چه قیمتی؟ همین یک پرسش اگر پاسخی داشت که ندارد، می توانست پاسخ  کوچ جمعی مخاطب از تلویزیون را بدهد. ملودرام صرفا آه و ناله نیست، این ژانر بیشتر از هر چیز آغاز حرکت ذهن است.
منبع: برترین ها
Go to TOP