معجزه شهدا درشب های قدر ماه مبارک رمضان

نوشته زیر نگارشی از اتفاقات شاید عجیبی است که در یک شب قدر برای یکی از فرزندان شهدا می افتد… نمی شود برای آن لید نوشت جز اینکه به شما توصیه می کنم دست نوشت های این پسر شهید بزرگوار را بخوانید:

به گزارش سفیرخور به نقل از شهید نیوز، شب قدر۲۳ رمضان ۹۳ که روایت های محکم تری بربزرگی  این شب آمده با یاد وذکر حضرت حجت شروع می کنم، توسل به نام حضرت بقیه الله (عجل الله وتعالی شریف) مقدمه ای برای رسیدن به  حقیقت قدر است. برایم اینگونه معنی می شود که اگر بخواهی شب قدر را درک کنی باید اول امام زمان را بشناسی واذن ورود را ازآن امام همام بخواهی ودست برسینه گذاشته وسلام میدهم وعرض تسلیتی به مناسبت شهادت مولا، السلام علیک یا صاحب الزمان، السلام علیک یا خلیفه الرحمان و……….

ghadr3

شب های قدر همیشه اتفاقات عجیب و غریب برایت بیشتر از آن چیزی که فکرش را میکنی می افتند، مثلا افرادی که دوست نداری به ذهنت می آیند تا دعایشان کنی، جایی می روی که همه غریبه اند اما بالاخره یک آشنا هست که تو را بشناسد و مجبور باشی کمی با او گپ بزنی، سحری هایی که مساجد و حسینیه ها می دهند و به تو نمی رسد و در حسرتش می مانی… خلاصه همه اینها حال وهوای خاص خودش را دارد،  وقتی روی یک قاعده ذهنی که برای خودت برنامه ریزی کرده ای پیش می روی اما داستان آنطوری پیش نمی رود که تو میخواهی و شاید تو را زودتر به مقصد می رساند.

ghadr-4
امشب شب ۲۳ماه رمضان است.میخواهم نگاه متفاوتی داشته باشم وآخرین شب قدرم را با شهدا به اتمام برسانم ، وقتی که تلویزیون گوشه ای ازگزارش شور وحال مردم در شب ۱۹ و۲۱ ماه مبارک رمضان را ازبهشت زهرا وقطعه ۴۴ شهدای گمنام نشان میداد، تصمیم گرفتم هر طور شده در این شب قدر، خودم را به این شهیدان وصل کنم. از منزل خارج می شوم ، هنوز از کوچه خارج نشدم که بلندگوی بچه های هیات توجه مرا به خود جلب می کند، مداح دم می دهد وهمه سینه زنان جواب می دهند: کشتند مولارا ، همسر زهرا را و…

ghadr-5

امشب چون میخواهم متفاوت باشم ، از دور سلامی به بچه های هیات داده وتصویری ازاتفاقات هیات در ذهنم عبور می کند وبه راه خودم ادامه میدهم
کم کم به مسجد الرسول محله نزدیک می شوم ونوای حاج مرتضی که معلوم است امشب ملاحظه افراد مسن تر وکارمندان را کرده و هنوز ساعت به نیمه شب نرسیده ، جوشن کبیر را تمام خوانده ومیخواهد قرآن به سر بگیردوشروع می کند به خواندن:  اللهُم إِنی أَسأَلُکَ بِکِتابِکَ المُنزَلِ وَمَا فِیهِ، وَ فِیهِ اسمُکَ الاکبَرُ، وَ أَسماؤُکَ الحُسنى و…….
ghadr-2

 

چون میخواهم شب متفاوتی را داشته باشم وبه قرار باشهدا برسم ،میروم آشپزخانه مسجد با یک سلام وعلیک کوتاه فقط یک سحری میگیرم و با خودم فکر میکنم بهتر است زودتر این را به مش رجب ،نظافت چی شهرداری که قراربود با آن رادیو کوچکش به بوستان جوانمردان برود برسانم که چند وقت پیش در گفتگویی با من، حسرت نبودنش در مراسم های احیا وحضور در مسجدرا می خورد.
هرطور هست از شلوغی خیابان کناری مسجد خود را به بوستان می رسانم و غذا را تقدیم او می کنم. انگار دنیا را به او داده باشی، میگوید “عجیب تو فکر احیای مردم بودم. با همین رادیو دعا گوش می کردم و در حق همه دعا می کردم مخصوصا در حق شهدا.”…از اینجای حرفش به بعد را دیگر نمی شنوم…
انگار صدایی داخل پارک توجه مرا به خوش جلب کرد… کمی چشم هایم را بهم مالیدم. درست دیده و شنیده بودم. صدای گریه یک مرد بود. خانواده ای را در دل تاریکی های شب در پارک می دیدم که احیا گرفته اند.برایم خیلی جالب بود و بی اختیار به سمت آنها می روم.
پدر خانواده متوجه من که می شود، آرام سلام می کنم. کمی خودم را به او نزدیک تر می کنم و می پرسم”ببخشید ولی اینهمه جا واسه احیا تو این شهر هست چرا اینجا؟! البته صرفا سئوالم از رو کنجکاویه ها، میتونید جواب ندید، التماس دعاهم داریم ضمنا!”
گریه کنان جواب سوال مرا می دهد وبعد از مدتی سکوت همسر این آقاکه با صدای بلند گریه می کرد جواب مرا می دهد:”ما یه خانواده ایم آقا، اینام دوتا پسرای من. این کوچیکه که الان خسته شده و خوابیده چند ماه پیش تو این پارک یه اتفاق بدی براش افتاد.” انگشتش را به سمت گودی پارک نشانه می گیرد و می گوید:”اون گودی رو میبینی که دورش عکس شهدارو زدن؟ پسرم با دوچرخه می رفت افتاد اونجا ، سرعتش بالا بود، نمیتونستیم بگیرمش ، هی جیغ می زد ،مامان مامان می کردو به سمت نرده های رودخانه می رفت؛ شروع کردم به سمتش دویدن ، یک لحظه چشمم افتاد به عکس وتندیس هایی  از شهداکه کنار جاده عبوری پارک بنا کرده اند، در همین حین توسل کردم بهشون گفتم میگن که شما زنده اید، اگر بچمو نجات بدید، بیشتر میام تو راهتون…به جده سادات قسم انگار یکی بچمو ترمز داد و بچه ودوچرخه به یک شکل عجیبی کنار نرده واستاد…”
به اینجای حرفش که رسید اشک امانش نداد و برید. همسرش که نمازش را تمام کرده بود گفت:”تصمیم گرفتیم امشبو با این عکسا احیا کنیم. همین. نمی دونم البته باورت میشه یا نه؟ می فهمی یانه؟ ولی داستان ما اینه که خانمم گفتن…”
ghadr-6

اشک هایم از گونه هایم سرازیر می شود. بی آنکه حرفی بگویم به سرعت از آنها دور می شوم و به سمت اتومبیلم که بیرون از محوطه بوستان پارک شده می روم. دستمالی را از جا دستمال کاغذی ماشین بر میدارم و اشک هایم را پاک می کنم اما امانم را بریده اند و با یک دستمال نمی شود جمعشان کرد. باید هرطور شده زودتر خود را به مقصد برسانم اما سیل این اشک ها که جلوی چشمانم را گرفته را چه کنم…با احتیاط از گوشه خط یک اتوبان راه می افتم. نمی دانم چگونه اما بالاخره به محدوده بهشت زهرا می رسم. انقدر شلوغ است که باید ماشینم را رها کنم و پیاده بروم.
هر طور شده چشم می چرخانم و در آن شلوغی ، ابتدای ورودی بهشت زهرا ، یک جای پارک پیدا می کنم و از ماشین پیاده می شوم. یک موتوری بوق می زند و لطف میکند و مرا تا قطعه ۴۴ می رساند. جایی که احساس می کنم یک قدم به عرش خدا نزدیکترم. از موتور که پیاده می شوم تنها جمله ای که به لب می آورم این است:”خدا اجرتون بده” و از او دور می شوم. در لابلای جمعیت جایی برای نشستن می یابم و از خود بیخود شده و چند لحظه ای احساس می کنم بر روی عرش الهی الغوث الغوث می خوانم. نوای جوشن کبیر کل فضا را اشغال کرده بود، انگار فرشتگان را می توان دید که به روی زمین می آیند وآیه تنزل الملائکه را می شد درک کرد.

 

هیچ گمنامی در این شهدا نمی توانی پیدا کنی ، آنکه گمنام است ما هستیم ،شهیدی که گرد او خانواده ای حلقه زده وبرایش اشک میریزد گمنام نیست ، این همه شور وحال که در این فضا حاکم است از برکت این شهداست وهمه برای آنها اینجا جمع شده اند وبهتر بگویم گمنام ما هستیم نه اینها که به فرموده حق تعالی زنده اند ، بلند می شوم که چرخی بزنم ، کمی دورتر در کنار مزار یک شهید گمنام کودکی بیقراری می کند و مادرش او را روی پای  می چرخاند. وقتی نگاه پرسش گر مرا می بیند که لابد پیش خودم می پرسم:” این چجورشه؟ مگه بچه این قدیو میارن تو اینجا شب قدر؟ اذیت میشه…”میخواهم عکسی از این صحنه به یادگار بگیرم ، انگار حرفی در گلویش مانده و می گوید:” این بچه رو از صدقه سر شهدا دارم. هرچه دارم از صدقه سر اوناست.دوسال پیش ازنذر به همین شهید گمنام که بالای سرش هستیم طلب کردم ، امشب اومدم بگم این بچه رو می خوام عین همینا تربیت کنم … عینه همین ها…” و اشک میریزد…

 

معجزه شهدا را شنیده بودم، اما شاید باورش برایم سخت بود یا لاقل انقدر عینی نبود. امشب بر من چه می گذشت و به چه دلیل خداوند اینهمه جادوی عشق را از آنها که عند ربهم یرزقونند برایم به تماشا گذاشته بود…

 

عهد می بندم با خود که ای شهدا، در راهی که رفته اید قدم بر میدارم و تا آخرین قطره خون در حفظ اسلام و امامت و ولایت فقیه می مانم… شاید اینگونه با صلابت عهدی که بسته ام بیشتر شبیه آنها شده ام که رفتند برای یک خواسته امام روح الله” حصر آبادان باید شکسته شود” رفتند برای یک جمله امام “جزایر باید آزاد شوند”…در راه بازگشت رو به سوی مرقد مطهر امام امت می کنم و با او عهد می بندم که تا آخرین نفس پیرو راه شهدا و محافظ ولایت بمانم…

  1. فاطمه گفت:

    سلام من یه مشکل برام پیش اومده من یه اشتباهی کردم ولی خیلی بعدش پشیمون شدم و از خدا خواستم کمکم کنه و تنهام نزاره اما همه تنهام گذاشتن هرچی میگم پشیمونم انگار نه انگار خیلی تنهاااام هیچکس رو ندارم

Go to TOP